شنبه 31 شهريور 1397   18:09:22
            امام موسی کاظم (ع  ) میفرمایند:شیعه ما تنها کسى است که تقوا پیشه و مطیع خداوند باشد.                    
     
 
توصيه‌ي ميرزاي شيرازي به كنگاوري‌ها

حضور روحانيون و علماي غير بومي در كرمانشاه، يكي از ويژگي‌هاي قابل توجه اين استان است. عالِم شهيد حاج‌آقا بهاءالدين محمدي عراقي، يكي از همين علما بوده كه رهبر معظم انقلاب در ديدار با مردم كنگاور گفتند كه ايشان را از دوران طلبگي در قم مي‌شناختند و به ايشان اخلاص داشتند. حجت‌الاسلام‌والمسلمين محمود محمدي عراقي، فرزند اين عالم شهيد به بررسي دلايل حضور علماي غير بومي در استان كرمانشاه و نيز شرح فعاليت‌ها و مبارزات مرحوم حاج‌آقا بهاء پرداخته است. 

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif علمايي كه پاي رفتن نداشتند!
يكي از ريشه‌هاي فرهنگ انقلاب اسلامي، رابطه‌ي خوب مردم و روحانيت بوده است. اين رابطه در مناطق غربي كشور و به ويژه در كرمانشاه، از مدت‌ها پيش از انقلاب هم وجود داشته است. اطلاعات ديني مردم بيشتر از طريق شنيدن معارف از شخصيت‌هاي روحاني به‌دست مي‌آيد. يعني در اين‌جا انتقال معلومات ديني شفاهي و چهره به چهره نقش زيادي دارد. 

مهم‌ترين دليل مهاجرت علما به اين سرزمين، قرار گرفتن اين خطه در مسير مسافرت زائران به عتبات بوده است. علما در مسير رفت يا برگشت به عتبات، مدتي در كرمانشاه توقف مي‌كردند و وقتي با استقبال و درخواست مردم مواجه مي‌شدند، در همين جا ساكن مي‌شدند. به‌ويژه با توجه به بامحبت بودن و عاطفي بودن و مهمان‌نواز بودن مردم اين خطه، عالمان زيادي از ديگر شهرها به اين‌جا آمده‌اند و در اين‌جا ماندگار شده‌اند.
يكي از دغدغه‌ها و اقدامات مرحوم پدرم و شهيد اشرفي اصفهاني، ايجاد وحدت و انسجام ميان روحانيون بود؛ وحدتي كه تمام روحانيون شيعه و نيز اهل تسنن را در بر مي‌گرفت.

روحانيون اين منطقه نيز يك گرمي و صميميتي را با هم ايجاد كرده بودند كه در اين فضا مردم را به سمت انقلاب هدايت مي‌كردند. در چنين فضايي حتي كساني كه مذهبي هم نبودند، نسبت به روحانيت ديدگاه مثبتي داشتند و احترام مي‌گذاشتند. اين روحيه‌ي بسيار خوب از قديم در مردم اين‌جا وجود داشته است.

يكي از مصاديق عالماني كه به اين ديار آمده‌اند و در اين‌جا ساكن شده‌اند، خاندان «آل آقا» هستند. اولين شخصي كه از اين خاندان وارد كرمانشاه شد، از خانواده‌ي «علامه وحيد بهبهاني» است. ايشان از عتبات راهي اين سرزمين شد. يكي ديگر از اين عالمان، «سردار كابلي» بود. ايشان كه از علماي برجسته در علوم مختلف بودند، به كرمانشاه ‌آمدند و در اين‌جا ساكن ‌شدند.

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif تأمين امنيت، كار عالِم است!
مثلاً يكي از خاندان‌هايي كه به نوعي در ارتباط با زيارت امام حسين عليه‌السلام به اين منطقه مهاجرت كردند، خانواده‌ي ما يعني خاندان عراقي بودند. اين خاندان اصالتاً اراكي بوده‌اند كه در گذشته به عراق عجم مشهور بوده است. ماجراي مهاجرت ايشان به كرمانشاه هم به اين صورت بوده كه گروهي از مردم منطقه‌ي كنگاور به سامرا رفته و خدمت مرحوم ميرزاي شيرازي ‌رسيده و ‌گفته بودند ما مردم منطقه‌اي در غرب ايران هستيم كه هر روز بعضاً تا 10 هزار نفر از زائران امام حسين عليه‌السلام در شهر ما توقف مي‌كنند، اما مسئله‌اي كه ما را ناراحت مي‌كند، اين است كه وقتي از شهر ما خارج مي‌شوند، در يكي از گردنه‌هاي اطراف به نام گردنه‌ي «بيد سرخ» گرفتار راهزن مي‌شوند. از يك طرف كاري از دست ما برنمي‌آيد و از طرف ديگر قدرت دولت هم به اندازه‌اي نيست كه جلوي آنان را بگيرد.

مرحوم ميرزاي شيرازي به اين گروه مي‌فرمايند كه شما اگر در شهرتان يك عالم ديني برجسته داشته باشيد، او مي‌تواند امنيت منطقه را تأمين كند. مردم از اين سخن مرحوم ميرزا تعجب مي‌كنند كه مگر روحاني پليس است كه امنيت را برقرار كند؟ البته اين فرمايش مرحوم ميرزا متوجه اين حقيقت بود كه عالم ديني از راه معنويت مي‌تواند امنيت منطقه را برقرار مي‌كند. به همين خاطر ايشان «مرحوم آخوند ملامحمدباقر» را كه آن زمان از نجف به تهران رفته بود و در مدرسه‌ي سپهسالار قديم تدريس مي‌كرد، به اين مردم معرفي ‌كردند. مردم نيز با پيام ميرزا به تهران رفتند و لذا ملامحمدباقر از تهران به كنگاور مهاجرت ‌كردند. بعد از ايشان هم پسرشان و همين‌طور نوادگان ايشان در كنگاور سكونت ‌كردند. جد ما هم نوه‌ي ملامحمدباقر است.
مرحوم شهيد اشرفي اصفهاني در خاطرات خود از اين دوران نقل مي‌كنند كه ما در مدتي كه با هم در سلول بوديم، علي‌رغم تاريكي زندان، قرآن را نزديك پنجره‌اي كه نور زيادي هم از آن نمي‌آمد، مي‌برديم و چند ختم قرآن را به همين صورت با هم تمام كرديم.

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif حاج‌آقا بهاء
اما ابوي بنده يعني مرحوم شهيد «حاج‌آقا بهاءالدين محمدي عراقي» شاگرد حضرت امام رحمه‌الله در نجف و پسر مرحوم حاج‌آقا بزرگ، امام‌جمعه‌ي آن زمان كرمانشاه هستند. حضرت امام خميني رحمه‌الله زماني كه در نجف تبعيد بودند، به پدرم دستور دادند كه براي تدريس دروس سطوح بالاي حوزه در مدرسه‌ي آيت‌الله‌العظمي بروجردي رحمة‌الله‌عليه به كرمانشاه بروند. پدر من هم به كرمانشاه آمدند و در كنار شهيد اشرفي اصفهاني در حوزه‌ي علميه‌ي اين شهر مشغول شدند. خصوصيت حاج آقا بهاء، كاركردن با جوان‌ها و ارتباط وسيع ايشان با مردم بود، به طوري ‌كه ايشان محور فعاليت‌هاي مردمي و ديني قبل از انقلاب بودند.

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif با هم باشيد حتي براي چاي خوردن
البته در آن زمان من يا فراري بودم يا زنداني و اغلب در كرمانشاه نبودم، اما آن‌طور كه از ديگران شنيدم، يكي از دغدغه‌ها و اقدامات مرحوم پدرم و شهيد اشرفي اصفهاني، ايجاد وحدت و انسجام ميان روحانيون بود؛ وحدتي كه تمام روحانيون شيعه و نيز اهل تسنن را در بر مي‌گرفت. ايشان با روحانيون رفت و آمد مي‌كردند و به گمانم جلسات هفتگي هم داشتند. در واقع ارتباط و انسجام خوبي ميان روحانيت آن زمان برقرار بود. مي‌گفتند كه اين دستور امام بوده كه روحانيون هر منطقه بايد دور هم جمع شوند؛ ولو اين‌كه به تعبير آن‌موقع، دور هم چاي بنوشند.

يكي از مساجد فعال كرمانشاه و محل فعاليت حاج‌آقا بهاء در بين سال‌هاي 50 تا 58، «مسجد اعتمادي‌ها» بود. حاج‌آقاي الوندي كه از روحانيون برجسته‌ي كرمانشاه است، مي‌گويد: وقتي من نوجوان بودم، به اين مسجد مي‌آمدم و ديگران هم مي‌آمدند و در مسجد جمع مي‌شدند. كمي كه از مغرب مي‌گذشت، ديگر مسجد جا نداشت. منزل پدر ما يك خيابان با مسجد اعتمادي‌ها فاصله داشت. پدرم در مسير حركت خود به سمت مسجد وقتي جوان‌هاي محله را مي‌ديد، با آنها صحبت مي‌كرد و به مسجد دعوتشان مي‌كرد. مسجد ايشان پاتوقي ‌شده بود براي فعاليت‌هاي فرهنگي و رفع نياز جوان‌ها به معارف اسلامي. ايشان هميشه غير از برنامه‌هاي عادي، برنامه‌ها و درس‌هايي هم به‌تفكيك براي خانم‌ها و آقايان داشتند. يك شب درس حديث داشتند، يك شب تفسير داشتند، يك شب درس فقه داشتند.

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif با شهيد محراب در زندان ساواك
آن زمان هنوز فعاليت‌هاي ويژه براي دختران و بانوان در مساجد مرسوم نبود، اما ايشان فعاليت‌هاي فوق برنامه‌اي را در مسجدشان براي دختران و بانوان تدارك ديده بودند. ايشان همچنين يك سري امكانات ورزشي را در مسجد فراهم كرده بودند و به جوانان توصيه مي‌كردند كه در اين برنامه‌هاي مسجد شركت كنند و از اين امكانات استفاده كنند. يا اين‌كه كتابخانه‌اي در مسجد درست كرده و كتاب‌هاي مورد نياز جوانان را در آن قرار داده بودند. بعد با برگزاري مسابقات كتابخواني، جوانان و مردم را به مطالعه تشويق مي‌كردند. در ضمن به بهانه‌ي بيان احكام، نام حضرت امام رضوان‌الله‌عليه را بر سر زبان‌ها مي‌انداختند. در واقع ايشان در برقراري ارتباط با جوانان سنت‌شكني كردند.

چنين فعاليت‌هايي باعث شد كه ساواك به ايشان حساس شود و بالاخره حاج‌آقا بهاء را با مرحوم شهيد اشرفي اصفهاني به تهران و زندان كميته منتقل كردند. مرحوم شهيد اشرفي اصفهاني در خاطرات خود از اين دوران نقل مي‌كنند كه ما در مدتي كه با هم در سلول بوديم، علي‌رغم تاريكي زندان، قرآن را نزديك پنجره‌اي كه نور زيادي هم از آن نمي‌آمد، مي‌برديم و چند ختم قرآن را به همين صورت با هم تمام كرديم. البته ساواك پس از مدتي ايشان را آزاد ‌كرد و آنها هم براي اين‌كه بتوانند به فعاليت‌هاي مستمر خود ادامه بدهند، كمتر خود را گرفتار درگيري و زندان مي‌كردند.
مرحوم ميرزاي شيرازي به اين گروه مي‌فرمايند كه شما اگر در شهرتان يك عالم ديني برجسته داشته باشيد، او مي‌تواند امنيت منطقه را تأمين كند. مردم از اين سخن مرحوم ميرزا تعجب مي‌كنند كه مگر روحاني پليس است كه امنيت را برقرار كند؟

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif آخرين ايثار پدر
پس از پيروزي انقلاب، پدرم به سبب فعاليت‌هاي ديني و فرهنگي كه داشتند و از آن‌جا كه اصطلاحاً «خط امامي» بودند، منافقين ايشان را در برنامه‌ي ترور خود قرار دادند. بالاخره هم در سال 1360 و در روز اول ماه شوال ايشان را به شهادت ‌رساندند. در زمان شهادت ايشان، يكي از محافظانشان هم شهيد ‌شد. تيم ترور ايشان ظاهراً گروهي 11 نفره بودند كه بيشترشان دستگير و محاكمه و اعدام شدند. نكته‌ي جالب اين است كه اعضاي تيم ترور ايشان ظاهراً هيچ‌كدام اهل منطقه‌ي غرب نبودند، بلكه اهل منطقه‌ي دور‌افتاده‌ي ديگري بودند و ايشان را نمي‌شناختند. يعني حتي اعضاي منافقين منطقه هم حاضر به انجام اين كار نشده بودند و اين حاكي از نفوذ روحانيت در مردم اين منطقه است.

نحوه‌ي شهادت هم به اين صورت بود كه مرحوم پدرم وقتي به همراه پدرشان، مرحوم حاج‌آقا بزرگ و محافظان از مسجد خارج ‌شدند و سوار بر اتومبيل از كوچه‌ي فرعي به سمت خيابان اصلي مي‌‌آمدند، در لحظه‌ي توقف قبل از ورود به خيابان، منافقين از دو طرف، اتومبيل ايشان را به رگبار بستند و پدرم و يكي از پاسداران را به شهادت رساندند. حاج‌آقا بزرگ هم مجروح ‌شدند. يكي از پاسداران محافظ كه در اين حادثه زنده مانده است، نقل مي‌كند كه مرحوم پدرم به محض شنيدن صداي تير، خودشان را روي دو فرزند خردسالشان كه در اتومبيل بودند، انداخت تا به ايشان آسيبي نرسد.

 
امتیاز دهی
 
 

  • ارسال به دوستان
  • چاپ
نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
جدیدترین اخبار
>.
.
..
 
     
     
 
..
.
..
..
.
..
..
.
..